تبليغاتX
پسته بانو


پسته بانو

و او آمد،در یک روز بارانی...و جای تمام شکلات های دنیا را پر کرد و من طعم محبت واقعی را می چشم و از همیشه خوشبخت تر و شادترم...و دیگر هرگز افسرده نبودم...و حال خوب میدانم فقط کافی است که کمی فرصت بدهی به علاقه رشد خواهد کرد و کمی صبر و محبت تمام بودن ها را عوض میکند...

 

 

+گاهی جای خالی یکی خیلی بیشتر از انتظارت از یکی دیگه پر میشه....

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:40 توسط پسته بانو| |

چه زود فراموش شدیم....چه زود...
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:43 توسط پسته بانو| |

حوصله ندارم،میگیرم میخوابم.از ۵ تا ۸.بیدار میشم حسابی دلم گرفته و از همه چی بدم میاد....همونجا رو کاناپه میشینم پاهامو جمع میکنم تو خودمو سرمو میذارم رو زانوم،گریه ام میگیره...واقعا نمیدونم چمه...واقعا نمیدونم.هیچ کسم درکم نمی کنه...اس ام اسش میاد تو ذهنم،تو همش دپرسی،هر موقع میام سراغت دمغی(دمق؟!)دلم میگیره.تصمیم میگیرم که دیگه هیچی به روم نیارم.ولی واقعا این روزا حالم بده...هیچ کس باور نمیکنه.خودمم نمیدونم چمه...میخوام برم.کجا؟!نمیدونم...همش بغض میکنم و گریه می کنم...بالاخره چند روز پیش مامانم ابراز نگرانی کرد ولی واقعا نمیدونم چمه...خدایا تو باورم کن و کمکم...خیلی تنهام و مستاصل...خدایا....
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 2:10 توسط پسته بانو| |

خیلی دلش میخواد منو با اون مقایسه کنه،خیلی دلش میخواد اون شبیه من باشه،خیلی دلش میخواد منو پایین بیاره تا اون به چشم بیاد،ازش متنفرم...از رفتاراش از ریاکاریاش.با این روحیه ی من اونم شده سوهان روح...
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:37 توسط پسته بانو| |

این روزها حس می کنم جای خالی ام بهتر از بودن بی صدایم است...

این روزها حس می کنم چیزی در من است که مرا به سوی مرگ می کشاند....

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 22:59 توسط پسته بانو| |

دل درد عصبی

ویروس جدید با کلی بالا آوردن

دندون درد و آنی بیوتیک و آمپی سیلین

+این است ای روزای من....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 21:3 توسط پسته بانو| |

جدایی ابتدای راه آغاز بی هم بودنمان بود.آغاز یک دستی که صدایی نداشت...آغاز جدایی رویاهای باهم بودن هایمان و آغاز کابوس های بی هم بودن هایمان....جدایی ابتدای نداشته هاست،پایان خیابان های بهشتی و ابتدای راه های پر از فرداهای بی خورشید...

گویا باید رک گفت:"ما جدا شدیم"

                                اینجا پایان نگاه های خیابان بهشت است،اینجا پایان بهشت است

 

پ.ن:درد دندون کرم خورده....

پ.ن:جواب کامنتاتونو همون جا میدم...

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 19:27 توسط پسته بانو| |

کابوسم شده پله های اون فست فودی که روز ۱۱ فروردین رفتم...

اون روز برف  میومد وبارون و همه جا یخ زده و لیز بود...

من با اون کفش هام سخت بود از اون پله ها برم پایین...

چند بار خواب دیدم رو همون پله هام با همون کفش سبزا،همون روز برفی،آروم میرم پایین ولی وسط راه لیز میخورم و می افتم تو یه تاریکی و از خواب می پرم...

آخ سرم درد می کنه...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 20:20 توسط پسته بانو| |

چه زود خاطراتو می سپاریم به روزمرگی...

چه زود حرفامون یادمون میره

چه زود یادمون  میره یکی همه ی اشتباهات بزرگمونو بخشیده تا...

چه زود دیر میشه...

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 12:50 توسط پسته بانو| |

پسته من تورو نمیخوام....

پسته تو واسه من مردی.....

بوی یه دختره دیگه......

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 11:50 توسط پسته بانو| |


Design By : Night Skin